داورى على را تماشا کن

o4nl1vdpmr09ugm9rk.jpg

 

 

 

 

عمّار یاسر مى گوید: در خدمت امیرالمؤ منین بودم ، یکمرتبه صداى بلندى به گوش رسید که مسجد کوفه را فراگرفت . آقا فرمود: عمّار، ذوالفقار را بیاور. آوردم . فرمود عمّار برو این زن را از ظلم این مرد نجات ده و اگر نشد، من با ذوالفقار نجاتش دهم . من رفتم دیدم زن و مردى بر سر یک شتر با هم مخاصمه دارند. به آن مرد گفتم امیرالمؤ منین علیه السلام ترا از ظلم نسبت به این زن نهى مى کند. مرد گفت على به کار خودش مشغول باشد و دست خود را از خونهایى که در بصره ریخته بشوید. او مى خواهد شتر مرا بگیرد، و به این زن دروغگو بدهد. برگشتم که خبر را به آقا برسانم ، دیدم آقا خارج شده است ، و آثار غضب در روى مبارکش نمایان است . به آن مرد فرمود: شتر این زن را به او بده . آن مرد گفت شتر مال من است . آقا فرمود دروغ گفتى اى لعین . آن مرد گفت : یا على ، چه کسى شهادت مى دهد که این شتر مال این زن است ؟ آقا فرمود: شاهدى که احدى درکوفه شهادت او را رد نمى کند. آن مرد گفت : اگر شاهدى شهادت بدهد و راست بگوید، شتر را به این زن مى دهم . آقا به شتر فرمود: اى شتر تکلّم کن ، تو مال چه کس هستى ؟ شتر با زبان فصیح عرض کرد: یا امیرالمؤ منین و یا خیرالوصیین ، من چندین سال است که مال این زن هستم . آقا به آن زن فرمود شتر خود را بگیر و آن مرد را دو نیمه فرمود.(171)
به جاى مصطفى خفتى شب تار 
که از خواب تو عالم گشت بیدار
على اى محرم اسرار مکتوم
على اى حقِّ از حقّ گشته محروم
على از آفتاب برج تنزیل
على اى گوهر دریاى تاءویل
على ام الکتاب آفرینش
على چشم و چراغ اهل بینش
على اسم رضىّ بى مثال است
على وجه مُضیى ء ذوالجلال است
على جَنبُ القوىّ حق مطلق
على راه سَویّ حضرت حق
على در غیب مطلق ، سرُّ الا سرار
على در مشهد حق ، نورالا نوار
على حبل المتین عقل و دین است
امام الا ولین والا خرین است
على اى پرده دار پرده غیب
برافکن پرده از اسرار لاریب
به دانایى ز کُنه کَوْنْ آگاه
به هنگام توانایى ید الله
بُوَد خال لب او نقطه با
به ظاهر اسم و در باطن مسمّى
خم اَبروى او چوگان کَوْنَیْن
که جز احمد رسد تا قاب قوسین ؟
در اوج عِز، تعالى و تقدّس
به هنگام تنزّل ، فیض اقدس
جهان بودى سراسر شام دَیجور
نبودى گر در او این آیه نور
در آن ظلمت که این آب حیات است
خلیلِ عشق و خضر عقل ، مات است
گشاید گر زبان ، فصل الخطاب است
فرو بندد چو لب ، علم الکتاب است
به تشریع و به تکوین ، جانْ تنِ اوست
ولىّ اللهِ قائم بالسنن ، اوست
ببخشد در رکوع ، خاتم گدا را
به سجده جان و دل داده خدا را
یَلىِ الخلق ویَلىِ الحقّ در على جمع
فلک ، پروانة رخسار این شمع
شب إ سرا به خلوتگاه معبود
لسانُ الله على ، احمد اُذُن بود
کلام اللهِ ناطق شد از آن شب
که حق با لهجه او گفت مطلب
لسان الصدق او در آخرین است
دلیل رَه براى اوّلین است
چه موزونتر بود زآن قد و قامت
که میزان است در روز قیامت
چو قهر حق بلرزاند جهان را
بُوَد لنگر زمین و آسمان را
در این خاک آنچه بنهفته ز اسرار
چو گوید ما لَها، گردد پدیدار
ز آدم تا مسیحا، بسته لب را
مگر بگشاید او اسرار ربّ را
نگاهى گر کند آن ماه رخسار
به خورشید فلک ، مانَد ز رفتار!
کسى که نزد آن اءعلى ، علىّ است
همو بر ما سَوى یکسر ولىّ است
تویى صبح ازل ، بنما تنفّس
که تا روشن شود آفاق و انفس
که موسى آنچه را نادیده در طور
ببیند در نجف نورٌ على نور
توئى در کنج عزلت کنز مخفى
بیا بیرون که هستى تاج هستى
تودر شب ، شاهد غیب الغیوبى
تو در روز، ستّار العیوبى
تو نورالله انور در نُمودى
ضیاءالله ازهر در وجودى
تو ساقىّ زُلال لا یزالى
جهان فانى ، تو فیض بى زوالى
تو اوّل واردى در روز موعود
تو اوّل شاهدى در یوم مشهود
لواى حمد در دست تو باید
علمدارى خدا را، چون تو شاید
نه تنها پیش تو پشت فلک خم
که آدم تا مسیحا زیر پرچم
اگر بى تو نبودى ناقص آیین
نبود (الیوم اءکملت لکم دین )
تو چون هستى ولىّ عصمة الدین
ندارد دین و آیین بى تو تضمین
به دوش مصطفى چون پا نهادى
قَدَم بر طاقِ اءو اءدنى نهادى
به جاى دست حق پا را تو بگذار
که این باشد یدالله را سزاوار
نباشد جز تو ثانى مصطفى را
تویى در انّما ثالث خدا را
چو در روى تو نور خود خدا دید
تو را دید و براى خود پسندید
چون آن سیرت در این صورت قلم زد
تبارک گفت بر خود کاین رقم زد
اگر بر ماسَوى شد مصطفى سَر
بر آن سَر مرتضى شد تاج و افسر
بود فیض مقدّس سایه تو
ز عقل و وهم برتر پایه تو
تو را چون قبله عالم خدا خواست
به یُمنِ مولد تو کعبه را ساخت
خدا را خانه زادى چون تو باید
که لوث لات و عُزّى را زداید
شد از نام خدا نام تو مشتق
ز قید ماسَوى روح تو مطلق
کلید علم حق باشد زبانت
لسانُ الله پنهان در دهانت
سَلُونى گو تو در جاى پیمبر
بِکَش روح القدس را زیر منبر
چو بگشایى لب معجز نما را
چون بنمایى کف مشکل گشا را
بَرد آن دم مسیحا را ز سر هوش
کند موسى ید بیضا فراموش
متاع جان چو آوردى به بازار
به مَنْ یَشْرى خدایت شد خریدار
به جاى مصطفى خفتى شب تار
که ازخواب تو عالم گشت بیدار
زدى بر فرق کفر و شرک ضربت
ز جنّ و انس بردى گوى سبقت
کجا عدل تو آید در عبادت
که ثانى اثنین حقّى در شهادت
بِنِه بر سر تو تاج لافَتى را
به دوش افکن رِداى هَل اتى را
بیا با جلوة طه و یس
نشین بر مسند ختم النبییّن
که آدم تا به خاتم جمله یکسر

/ 0 نظر / 10 بازدید