دلتنگی
دلگویه ها و درد دلهای خودمانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

اشک، سخن گفتن آدمی است با زبان چشم؛ نگاه ماه را فقط خورشید می فهمد خورشید اینجا غروب نمی کند. عشق است غرور خورشید. برگ اینجا نمی ریزد از درخت حتی اگر رخت پائیز به تن کرده باشد روزگار. شب هر چه می خواهد تاریک تر باشد؛ آموزگار ما ستاره ها ماه است. این شمع دارد آبی می سوزد؛ آبی آسمانی. بغض کند شمع دل پروانه می شکند. اشک ماه یعنی آه ستاره ها. امروز روی مزار شهید گمنام، مادری پیر که دستش جز عشق عصایی نداشت شمع روشن کرده بود و کمی آن سوتر در آسمان، دود این شمع، شده بود حکم نور برای ستاره ها. شمع ما خود پروانه است گرد خورشید. بیا کوچ کنیم برای یک بار هم که شده به کوچه دل پرواز. پرواز از پرستو مهمتر است. راز پرواز در بال پرستو نیست. در دل پروانه است. پروانه معتکف شمع است و کاری با چرخش روزگار ندارد. بهار پروانه شعاع نور شمع است. آه ماه نزد خورشید دیدنی است. دست ستاره از افق کوتاه است الا ستاره ای که خود پروانه شده باشد. کجا بالت سوخت ای شهید گمنام که رفتی و دیگر برنگشتی؟ این پیرزن مادر تو نیست. مادر تو نشسته چشم به راهت و خیال می کند تو برمی گردی. مادر تو را در صف شیر، می خورد روباه مکار و حقوق بنیاد برایش “تو” نمی شوی. پله های بنیاد مادر تو را پیر کرد. ۴ طبقه هر روز می رود بالا که مطمئن شود تو آیا در کدام طبقه بهشت جا خوش کرده ای. یا شاید هم هنوز فکر می کند تو اسیری در زندان بعثی ها. کجایی پس؟ سالگرد ۸ سال دفاع مقدس گیرم که جنگ تو را تجلیل کنند، دل بی تاب مادرت این وسط چه می شود؟ بعد از تو یک شب سر راحت بر بالین نگذاشت. همه اش به تو فکر می کند. ۲۸ سال است که بعد از والفجر مقدماتی، برایش جانماز پهن نکرده ای در صبحگاه خانه. هنوز هم بوی تو دارد نماز صبحش و هنوز هم فکر می کند تو برمی گردی. تمام زندگی اش شده قاب عکس تو. چه کسی گفته خاک سرد است؟ نمی بینی گریه اش را در قنوت. کی بی اشک باز شد چشم مادرت؟ عینک ته استکانی را ول کن. این برای چشم اوست. به اشک او باید نمره داد. گریه اینجا غروب نمی کند. عشق است غرور اشک اما برگی دارد می افتد اینجا از درخت زندگی. پزشکان جواب کرده اند مادر تو را. می گویند سرطان استخوان گرفته در گلوی بغض آلود و غم تو شده خار در چشمش. از بس نیامدی، دل مادرت شکست و امروز بر زمین نشست وقت نماز صبح. دیگر نمی تواند ایستاده در قنوت برای تو اشک بریزد. اینجا که نشد، آنجا آیا تو را می بیند؟ اینجا که نشد، آنجا آیا تو را می بیند؟ این شمع دارد بد می سوزد؛ رحم کن به دل مادرت. این پیرزن مادر تو نیست. مادر تو همین شمعی است که پیرزن روشن کرده روی مزارت. نگاه کن؛ دارد تمام می شود. این آخرین سوسوی اوست و من حتم دارم با اشک، عمر این شمع تمام می شود. فقط کافی است دستی برآری. مادرت خوشحال می شود.

[ جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ج.جلیلی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دانشجوی کارشناسی ICT
صفحات اختصاصی
RSS Feed