دلتنگی
دلگویه ها و درد دلهای خودمانی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

                                                                                                                                         

مقدمه : 

منّت خدای راکه به حقیر توفیق داد ، تا بتوانم در طـول عمرم با سفر به سه کشور عربستان ، سوریه و عراق از نزدیک تربت پاک چهارده معصومی را که مایه فخر عالم امکان هستند ، زیارت کنم . و از این اینکه خداوند مهربان این لطف را به حقیر و خانواده ارزانی کرد ، شاکرم ، و همواره از آستـان آن خالق منّان خواستارم تا مادامی که جان در بدن دارم  توفیق زیارت مجدد این بزرگواران را نصیبم نماید . همچنین از درگـاه ایزد متعال خواهانم تا هر دل شکسته ای که پا در مسیر این کاروان نبوّت و امامت نهاده ، پایش را ثابت قدم و دستش را به بارگاه ملکوتی این مقرّبان درگاه آفرینش برساند . باشد که از لطف و کرم این بزرگواران ، خداوند به مصداق یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله در روز معشر ما را نیز ، در زمره گذشتگان از پل صراط قلمداد کند .                                         انشاءالله

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ ج.جلیلی ]

عده‌ای به اشتباه تصور می‌کنند اگر تند و ترش ننشینند و با کلمات سنگین و الفاظ قلمبه معلومات خود را به رخ دیگران نکشند ، مردم آنها را دست می‌اندازند و به دید حقارت به آنها نگاه می‌کنند و حاضر نیستند برایشان اهمیتی قائل شوند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ ج.جلیلی ]

از عجایب تاریخی وجوه تشابهی است که اخیراً دست اندرکاران و کارشناسان امور، بین زندگی و مرگ دو رئیس جمهور اسبق آمریکا یعنی «آبراهام لینکلن» و «جان اف کندی» پیدا کرده و بر آن انگشت گذاشته اند :

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ج.جلیلی ]

وقتی سارا دختر 8 ساله ای بود ، شنید که پدر ومادرش در باره برادر کوچکش صحبت می کنند . فهمید که برادرش سخت بیمار است . و آنها پولی برای مداوی او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادر را بپردازد . سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر می گفت


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ج.جلیلی ]

 

 

 

مقدمه:

اسمعیل شاهرودی(بیدار)

 

 

مقدمه

 

بسمه تعالی و به نستعین

انصاری هروی

 

 

عناوین و القاب و نسب خواجه عبدالله انصاری بطوریکه خود خواجه در آغاز کتاب طبقات صوفیه املاء فرموده چنین است:

شیخ الاسلام امام الائمه، ابواسمعیل عبدالله ابن ابی منصور محمد ابن ابی معاذ علی ابن محمد ابن احمد ابن علی ابن جعفر ابن منصور ابن متّ الخزرجی الانصاری الهروی. نسب وی به ابوایوب انصاری از مشاهیر صحابه حضرت رسول منتهی میگردد.

ابوایوب انصاری در زمان خلیفه ی سوم، عثمان بن عفان، با احنف ابن قیس به خراسان آمده و در هرات ساکن شد. مادرش از اهل بلخ بود.

خواجه عبدالله انصاری از اجلّه ی علما و محدثین و از اکابر صوفیه و عرفاست، مذهبش حنبلی و مایل به تجسیم و تشبیه و در عقیده ی خود در نهایت رسوخ و تعصب بوده است.

علمای عصر خصوصاً حکما و متکلمین از دست خشونت و تعصب او همواره در رنج و تعب بودند و چندین کرّت قصد هلاک او نمودند.

خواجه از برزگان مشایخ و علمای راسخ بوده و بخدمت شیخ ابوالحسن خرقانی اخلاص و ارادت داشته، خود در مقالات گوید: «عبدالله مردی بود بیابانی میرفت بطلب آب زندگانی ناگاه رسید به ابوالحسن خرقانی، چندان کشید آب زندگانی که نه عبدالله ماند نه خرقانی.»

مولدش در دوم شعبان سال 397 هجری قمری در قهندز اطراف طوس و وفاتش در ذی الحجه سنه 481 هجری قمری در گازرگاه هرات بوده و در همانجا مدفون گردیده است.

مدت عمر شریفش 83 سال بوده است. صاحب نفحات الانس مولد شیخ را در سال 376 ذکر کرده.

کتاب منازل السائرین منصوب به آن جناب است و ایضاً کتاب انوارالتحقیق که شامل مناجات و مقالات و نصایح اوست. منازل السائرین سخنان صواب بی حساب دارد و این کلمات از آن کتاب می باشد:

الهی! دو آهن از یک جایگاه: یکی نعل ستور و یکی آیینه ی شاهی، چون آتش فراق داشتی آتش دوزخ چرا افراشتی؟

الهی! پنداشتم که تو را شناختم اکنون پنداشت خود را به آب انداختم.

الهی! عاجز و سرگردانم، نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

منازل السائرین در جزالت الفاظ و رعایت معانی و گنجایش مطالب و مسائل در عبارات مختصر مشهور است.

خواجه از خُردی زبانی گویا و طبعی توانا داشته و شعر عربی و فارسی نیکو     می سروده و به هر دو زبان عربی و فارسی مسلط بوده است.

در بعضی اشعارش انصاری و در بعضی دیگر پیر هری تخلص فرموده است.

خواجه عبدالله انصاری صوفی معروف اواخر قرن پنجم راه وصول به حق را در پیروی از طواهر مذهب حنبلی میدانست و در مقام شیخ الاسلامی هرات در امربمعروف و نهی از منکر سختگیری ها و مبالغه ها می کرد، و برخلاف گفته ها و مناجات های پرشور و گدازش از آزار اهل ذوق و حال خودداری نداشت و با صاحبان علوم عقلی دشمنی ها می کرد تا جایی که از سوزاندن کتاب های آنان دریغ نمی کرد.

علمای فلسفه و طب و از جمله ریاضی و نجوم در این زمان با مقاومت شدید اهل شرایع و ادیان و علی الخصوص فقهای اسلامی مواجه گردیدند و علت این مخالفت آن است که از اوایل قرن پنجم بتدریج در نتیجه ی نفوذ علمای سنت و حدیث و معتقدان به ظواهر احکام و آیات در میان مسلمانان اینان قوت یافتند و هرگونه بحث و استدلال و توسل به عقل را برای حل معضلات دینی زائد و مقرون به جسارت دانستند.

نظامی عروضی در چهارمقاله ی خود، داستان ذیل را به عنوان نمونه ای از مخالفت خواجه عبدالله انصاری با علما و دانشمندان علوم عقلی و مادی نقل می کند:

در عهد ملکشاه و بعضی از عهد سنجر فیلسوفی بود به هرات و او را ادیب اسمعیل گفتندی، مردی سخت بزرگ و فاضل و کامل اما اسباب او و معاش او از دخل طبیبی بودی، شیخ الاسلام عبدالله انصاری قدس الله روحه با این خواجه تعصب کردی و بارها قصد او نمودی و کتب او بسوختی و این تعصبی بود دینی که هرویان در او اعتقاد کرده بودند که او مرده زنده می کند و آن اعتقاد عوام را زیان می داشت، مگر شیخ بیمار شد و در میان مرض فواق[1] پدید آمد و هرچند اطباء علاج کردند سود نداشت، نا امید شد، پس از نا امیدی قاروره[2] شیخ فرستادند و از او علاج خواستند بر نام غیری.

خواجه اسمعیل چون به قاروره نظر افکند گفت: این آب فلانست و فواقش پدید آمده است و در آن عاجز شده اند، او را بگویند تا یک استار[3] پوست مغز پسته با یک استار شکر عسکری بکوبند و او را دهند تا بازرَهَد و بگویید که علم بباید آموخت و کتاب نباید سوخت، پس از این دو چیز سفوفی[4] ساختند و بیمار بخورد و حالی فواق بنشست و بیمار برآسود.

ذهبی روایت کند که: وقتی سلطان آلب ارسلان سلجوقی با خواجه نظام الملک طوسی به هرات آمدند علماء هرات در خدمت وزیر از سوء معامله و تعصب شیخ الاسلام شکایت کردند و از پیش با هم مواضعه نموده بودند که در حضور نظام الملک از وی چیزی بپرسند که او را از چشم نظام الملک بیاندازند، چون اهل مجلس همه جمع شدند، یکی از علماء ابتدا به سخن نموده، گفت: آیا شیخ امام رخصت می دهد از او مسئله سئوال نمایم؟ گفت بپرس، گفت: چرا ابوالحسن اشعری را لعنت می کنی؟ شیخ الاسلام ساکت شد و هیچ نگفت، نظام الملک که اشعری مذهب بود سربزیر افکند، پس از ساعتی سربرآورد و گفت: یا شیخ جواب او را بده، شیخ الاسلام گفت: من اشعری را نمی شناسم و همانا «لعن می کنم کسی را که معتقد نباشد که خداوند در آسمان است.»

و باز در جای دیگر ذهبی نقل کرده است که: در یکی سفرها سلطان آلب ارسلان به هرات ورود نمود مشایخ و رؤسای بلد تدبیری اندیشیدند که شیخ را در نظر سلطان مغضوب سازند، پس بت کوچکی از مس ساخته و آن را در محراب شیخ پنهان کردند،  و چون به حضور سلطان رفتند، از شیخ الاسلام شکایت ها کردند، از جمله گفتند که او قایل به تجسم است و در محراب خود بتی نهاده و گوید خداوند بر صورت اوست و اگر سلطان هم اکنون فرستد بت را در قبله ی مسجد او خواهد یافت این امر بر سلطان سخت گران آمد، فی الحال جماعتی از غلامان بفرستاد تا بت را از زیر سجاده ی شیخ بیاوردند، پس شیخ الاسلام را احضار فرمود، چون شیخ داخل شد مشایخ بلد را دید همه نشسته و بتی در پیش روی سلطان افکنده و سلطان در غایت خشم و غضب است، سلطان پرسید این چیست؟ شیخ گفت این بتی است که از روی سازند بازیچه کودکان را، گفت از این نمی پرسم، شیخ گفت پس سلطان از چه می پرسد؟ گفت این جماعت می گویند که تو این بت را می پرستی! و گویی که خداوند بر صورت اوست، شیخ گفت:

سبحانک هذا بُهتانٌ عظیم

و چنان با مهابت و صوت بلند این کلام را ادا کرد که سلطان را در دل افتاد که آن جماعت بر او افترا زده اند، پس از شیخ عذرخواهی نموده او را مکرّماً و محترماً بمنزل خود بازگردانید و مشایخ بلد را تهدید نمود، ایشان گفتند راستی این است که ما از دست تعصب و خشونت این مرد و استیلای او بر ما به سبب عوام در بلاییم و خواستیم تا بدین وسیله شر او را از سر خود کوتاه کنیم، سلطان جمعی را بر ایشان موکل کرد تا هم در آن مجلس مبلغی عظیم از ایشان برسم خزانه بستدند و جان ایشان را بخشید.

شیخ الاسلام در کشور ما به خواجه عبدالله انصاری معروف است، اشعار و رباعیات بسیار شیرین به زبان فارسی داردو در اشعار گاه پیر انصار و گاه انصاری تخلص می نماید و هموست صاحب مناجات نامه فارسی ملیح معروف و هموست که کتاب طبقات الصوفیه را در مجالس وعظ و تذکیر املاء نموده و بعضی تراجم دیگر از خود بر آن افزوده و یکی از مریدان وی آن امالی را به زبان هروی قدیم جمع کرده است.

پس از آن در قرن نهم هجری مولانا عبدالرحمن جامی آن امالی را از زبان هروی به عبارت فارسی معمول درآورده و تراجم مشایخ دیگر را بر آن افزوده و کتاب نفحات الانس معروف را ساخته است.

شیخ را به عربی و فارسی تصانیف بسیار بوده است ، آنچه بالفعل موجود است یکی ذم الکلام است که به عربی است و در موزه بریتانیا موجود است، و دیگر منازل السائرین الی الحق المبین که آن نیز به عربی و نسخ متعدده از آن در کتابخانه های اروپا موجود است.

دیگر رساله مناجات معروف که به زبان پارسی است و رساله ی زادالعارفین که آن نیز به پارسی است و در موزه ی بریتانیا می باشد، و کتاب اسرار که آن نیز پارسی  و منتخباتی از آن باقیست.

استاد معظم دکتر ذبیح الله صفا در جلد دوم تاریخ ادبیات ایران، ضمن بیان احوال خواجه متذکر شده اند شهرت انصاری از بابت اشعار قلیلی نیست که ازو مانده، بلکه از باب رسالات و کتب مشهوری است که پدید آورده، از میان این آثار یکی ترجمه و املاء طبقات الصوفیه سلمی است به لهجه ی هری و دیگر تفسیری که بر قرآن نوشته و همانست که اساس کار میبدی در تألیف کشف الاسرار و عده الابرار معروف به تفسیر خواجه عبدالله انصاری قرار گرفته است.

دیگر رسالات او که از همه ی آثارش مشهورتر و عبارتست ازرسائلی که به نثر موزون شبیه به نثر مسجع نوشته است مانند مناجات نامه، زادالعارفین، کنزالسالکین، قلندرنامه، هفت حصار، رساله ی دل و جان، رساله ی واردات و الهی نامه.

طبقات الصوفیه که یکی از آثار بسیار معتبر پارسی و از کتب مشهور خواجه عبدالله انصاری است. ابتدا ابوعبدالرحمن محمد بن حسین السلمی نیشابوری متوفی به سال 412 بزبان تازی آن را تألیف کرده و آن را بر بیان احوال و اقوال پنج طبقه از مشایخ اختصاص داده است و خواجه عبدالله انصاری همانطور که گفتیم، سخنان بعضی از مشایخ را که در این کتاب مذکور نشده بر آن افزوده است، بنابراین مزیت طبقات الصوفیه ی انصاری تنها از حیث فارسی بودن آن نیست بلکه از باب اضافاتی هم که دارد می تواند جداگانه مورد توجه قرار گیرد. برای اینکه نمونه ای از این کتاب پر ارزش در دست خواننده باشد اکنون به نقل قطعه ای از قطعات آن مبادرت می شود.

شیخ الاسلام ما را گفت و وصیت کرد که از هر پیری سخنی یادگیرید و اگر نتوانید نام ایشان یاد دارید تا بدان بهره یابید و گفت پیشین نشان و برکت در این کار آنست که سخنان مشایخ شنوی تو را خوش آید و به دل ایشان گرایی و انکار نیاری.

مطلب دیگر که قابل تذکر است اینکه بسیاریاز رباعیات که به عمرخیام منسوب است از خود او نیست بلکه از اساتید دیگر از قبیل خواجه عبدالله انصاری و سلطان ابوسعید ابوالخیر و خواجه حافظ و دیگران می باشد

 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ ج.جلیلی ]

در زمانهای گذشته حاکمی تخته سنگی را دروسط جاده قرار داد و برای اینکه واکنش مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان نظامیان و ندیمان ثروتمند ، بی اعتنا از کنار تخته سنگ می گذشتند و بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است.

با این حال هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت، نزدیک غروب یکی از روستائیان نزدیک سنگ رسید، در حالی که در پشتش بار میوه و سبزیجات بود، بارهایش را بر زمین گذاشت و با هر زحمتی که بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد، ناگهان زیر تخته سنگ کیسه ای را دید، کیسه را باز کرد و در آن سکه های طلا و یادداشتی پیدا کرد. حاکم در آن یادداشت نوشته بود :

هر سد و مانعی ممکن است موقعیتی برای تغییر زندگی انسان باشد.

 

[ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ج.جلیلی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دانشجوی کارشناسی ICT
صفحات اختصاصی
RSS Feed